نوشته شده توسط : صادق

ديگه دانلود نكنيد كار نميكنه تا اطلاع ثانوي

 

 

قبل نصب حتما برین ادامه مطلب رو بخونین

مرورگر AOL 9.5 مرورگری قدرتمند و با سرعت بالا است که امکانات زیادی را در اختیار استفاده کنندگان آن قرار می دهد و به شما پیشنهاد می کنم حتما این مرورگر رو دانلود کنید
لازم به ذکر است که در مراحل نصب این مرورگر ، شما باید اکانتی بسازید که این اکانت ، ایمیل AOL شما نیز خواهد بود. مثلا اگر نام اکانت خود را Example انتخاب کنید ، Exampel@aol.com ایمیل شما خواهد شد

شما میتوانید نسخه کامل این نرم افزار رو با نصب آفلاین دریافت کنید

 

برای دانلود از خود سایت به این آدرس برید:

http://soft98.ir/internet/web-browser/1814-AOL-9-5.html

دانلود از همینجا:

 



:: موضوعات مرتبط: متفرقه , ,
:: بازدید از این مطلب : 977
|
امتیاز مطلب : 32
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
تاریخ انتشار : دو شنبه 27 دی 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : صادق

آدمها خيلي زود همراهان صميمي را فراموش ميكنن همين كه باران بند آمد خيلي ها چترهايشان را جا ميگذارند.

من آدم بزرگی نخواهم شد. من عروسک کوچکی هستم. عروسک سال های کودکی خواهرزاده ام که قرن ها بعد کودک شبیه سازی شده ای مرا از زیر خروارها خاک بیرون خواهد کشید. آن وقت من ... قرن ها سرگشتگی را به رویش خواهم خندید.

اگه چشمم تو رو خواست قول میدم چشممو ببندم، اگه زبونم تو رو خواست قول میدم گازش بگیرم ، اما اگه دلم تو رو خواست چه کار کنم.؟؟

دریای بزرگ یا گودالی کوچک از آب... فرقی نمیکند...زلال که باشی آسمان در توست.

رابیندرانات تاگور: هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که: خداوند هنوز از بشر ناامید نشده است.

زن خودش را خوشگل می کند چون خوب فهمیده که چشم مرد، تکامل یافته تر از مغز اوست!" دوریس دی

 

 


 


گاهی واژه ای را نادرست تلفظ می کنند و همان اشتباه بر سر زبان می افتد . تا پنجاه سال پیش مردم در زمستان برای گرم شدن دور کرسی می نشستند و برای سرگرمی و وقت گذرانی گاهی چرت و پرت هایی به هم می بافتند و می خندیدند و این سخنان "کُرسی شعر" نامیده شد که ما امروزه آن را بد تلفظ می کنیم....

 
 
البته کلمات دیگری هم هست که الان در خاطرم نیست...



:: موضوعات مرتبط: مطالب دیگر , متفرقه , ,
:: بازدید از این مطلب : 466
|
امتیاز مطلب : 40
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
تاریخ انتشار : دو شنبه 27 دی 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : صادق

 

 

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

 

آشنای من سلام میشود که نام کوچک تو را صدا کنم؟

 جاده آشنای گام های خسته من است میشود بیابمت؟

 چشمان مهربان و آبی ات کجاست میشود ببینمت؟

 جام دست های تو پاسخ تمام خواهش من است میشود که بارها و بار ها بنوشمت؟

 آمدم به سرزمین نور آمدم پر از غرور میشود بیابمت !؟

 ببینمت!؟

بنوشمت!؟



:: موضوعات مرتبط: مطالب دیگر , متفرقه , ,
:: بازدید از این مطلب : 485
|
امتیاز مطلب : 43
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
تاریخ انتشار : دو شنبه 27 دی 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : صادق

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد

 
 
 
 
 
 

و من سال ها مذهبی ماندم

 
 

بی آنکه خدایی داشته باشم

سهراب سپهری

 
 

 

 

کوچک که بودم پدرم بيمار شد. و تا پايان زندگي بيمار ماند.پدرم تلگرافچي بود.در طراحي دست داشت.خوش خط بود.تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد. الفباي تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه اي خيلي چيزها مي شد ياد گرفت.

 

من قالي بافي را ياد گرفتم و چند قاليچه ي کوچک از روي نقشه هاي خود بافتم . چه عشقي به بنايي داشتم. ديوار را خوب مي چيدم. طاق ضربي را درست مي زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حيف،دنبال معماري نرفتم.

 

در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا مي رفتم. از پشت بام مي پريدم پايين. من شر بودم. مادرم پيش بيني مي کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه هاي يک خانه نقشه هاي شيطاني مي کشيديم.

 

روز دهم مه 1940 موتور سيکلت عموي بزرگم را دزديديم، و مدتي سواري کرديم. دزدي ميوه را خيلي زود ياد گرفتيم.از ديوار باغ مردم بالا مي رفتيم و انجير و انار مي دزديديم.چه کيفي داشت! شب ها در دشت صفي آباد به سينه مي خزيديم تا به جاليز خيار و خربزه نزديک شويم. تاريکي و اضطراب را ميان مشت هاي خود مي فشرديم. تمرين خوبي بود.هنوز دستم نزديک ميوه دچار اضطرابي آشنا مي شود.

 

خانه ما همسايه صحرا بود. تمام روياهايم به بيابان راه داشت. پدر و عموهايم شکارچي بودند. همراه آنها به شکار مي رفتم.

 

بزرگتر که شدم عموي کوچکم تيراندازي را به من ياد داد. اولين پرنده اي که زدم يک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پيش از سپيده دم به صحرا مي کشيد و هواي صبح را ميان فکرهايم مي نشاند. در شکار بود که ارگانيزم طبيعت را بي پرده ديدم. به پوست درخت دست کشيدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوري براي تماشا داشتم!

 

اگر يک روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم گناهکار بودم. هواي تاريک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت.

 

من سال ها نماز خوانده ام.

 

بزرگترها مي خواندند، من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.

 

روزي در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديکتر باشيد!"

 

مذهب شوخي سنگيني بود که محيط با من کرد. و من سال ها مذهبي ماندم ، بي آن که خدايي داشته باشم!

 

از کتاب هنوز در سفرم ...



:: موضوعات مرتبط: متفرقه , ,
:: بازدید از این مطلب : 2742
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
تاریخ انتشار : دو شنبه 27 دی 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : صادق

 

حتما برید ادامه مطلب رو ببینیـــــــــــــــــــــــد

 


 

 

 



:: موضوعات مرتبط: متفرقه , عکس های جالب , ,
:: بازدید از این مطلب : 528
|
امتیاز مطلب : 33
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
تاریخ انتشار : دو شنبه 27 دی 1388 | نظرات ()
نوشته شده توسط : صادق


پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
وضعیت غیرعادی اونو نگران کرد
 با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند

پدر عزيزم
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم ماریا فرار کنم، چون مي خواستم جلوي  رويارويي با مادر و تو رو بگيرم
من احساسات واقعي رو با ماریا پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره
اون يک کلبه توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون .ماریا به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم
ما فقط احساسات نيست، پدر، اون حامله است
ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. ماریا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، تا حال  ماریا بهتر بشه. اون لياقتش رو داره.
نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم.
يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني

با عشق
پسرت
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه ی تامی
فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.



:: موضوعات مرتبط: متفرقه , ,
:: بازدید از این مطلب : 444
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
تاریخ انتشار : دو شنبه 27 دی 1388 | نظرات ()