نوشته شده توسط : صادق

 طرفدارای مکزیک راه زیادی رو از مکزیک تا آفریقا اومدن,البته اگه از مکزیک اومده باشن

داور در سوت خودش میزنه

 

بذاريد به صراحت بگم كه دو دقيقه وقت به پايان مسابقه باقي مونده !

 

شاید نزدیک ترین کشور به قطب جنوب , آفریقای جنوبی باشه

 

زاکونی که زا به معنای افریقا و کونی به معنایه عدد 10 است

 

باران هم به شدت ميوزه

 

بازي شيلي و اسپانيا بسيار جذاب خواهد شد مخصوصا اينكه بازيكناي هر دو تيم هم زبان و همجنس و (بعد از يه مكث طولاني) و هم زبان هستن

 

وقتی یه بازیکن هوندوراس تنه میزنه , انگار یه درخت تنه میزنه

اسپانیا یه گل زده ، داوید ویا هم زده ، خیلی قشنگم زده ، 5 دقیقه پیشم زده

نود ثانیه از الان بشمارید تا مسابقه تموم شه

با شماره 2013 تماس بگیرید و پیامک بدید

دقیقه 15 بازی هستیم .... اگر تبریزی ها این بازی رو واگذار کنند چیزی از ارزش های این تیم کم نمیشه

بله ! این گل هم تقدیم به شهدای 8 سال دفاع مقدس

بدون شک الان مردم شهر چلسی خیلی خوشحال هستند

داور هند پنالتی رو دیده و میگه نه !

اسپانیایی ها V وسط رو B میخونن مثل والنسیا که بالنسیا خونده میشه

تورس می‌فرسته روی دروازه ... جای خود تورس اونجا خالی بود

از نظر ران هم در نظر بگيريم.ران بازيكنان هندوراس خيلي بزرگتره

خوب الان دو تيم بايد هر كدوم 5 تا پنالتي بزنن.بايد بگم كه هر تيمي كه پنالتي ها رو ببره يعني اينكه بازي رو برده و هر تيمي هم كه ببازه يعني اينكه بازي رو باخته

هلند تنها رقیب جدیش برزیله البته اسلواکی هم تیم نــــــــاجــــدی نیست

یه دریبلی میزنه که تو گل کوچیک هم نمیشه از این دریبل ها زد

واقعا عجیبه که در تهران ما الان هوا گرمه،ولی در افریقا الان هوا سرده

کریم انصاری فرد هیچ نسبتی با برادران انصاری فر نداره! بخصوص با محمد حسن

پنج حلقه المپیک نمادی از رنگ پرچم همه ی کشورهای دنیاست

افرین علیرضا محمد،افرین.واقعا یکبار دیگه با صراحت میگم،افرین علیرضا محمد

یک سانتر بی هدف ... و گل

شما از روی قطر 2 بازیکن میتونید بفهمید کدوم قوی تره

سبک بازی پاراگوئه جوریه که دوست داره بازیو به ضربات پنالتی یا نهایتا وقت اضافه بکشونه

حالا بعد از این مسابقه کشتی اسپانیا از 4/1 عبور میکنه و وارد نیمه نهایی میشه

حالا توپ رو سانتر ميكنه...در واقع پرتاب ميكنه

.فعلا با مداد اسم هلند رو در فینال بنویسید

اوه , عجب برگردونی زد تو صورتش حالا چمن و عرق هر چی بود هم میاد تو صورتش

امان از دست این دیرک دروازه یه موقع به نفع تیمه یه موقع به ضرر تیم



:: موضوعات مرتبط: خنده دار , ,
:: برچسب‌ها: جواد خیابانی , جواد , خیابانی , فوتبال , ,
:: بازدید از این مطلب : 457
|
امتیاز مطلب : 75
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18
تاریخ انتشار : جمعه 2 بهمن 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : صادق

 

شنيدم دنبال شمارم ميگردي

چيه قديما اونو گم ميكردي!!

دور و برم پيدات ميشه يهو

هر جا كه ميرم ميبينم تو رو

ميگن كه تازه فهميدي عشق چيه

ميگن پشيموني كه زندگيت اين شكليه

خالي از من

نبودنم

ديدي درد داره نبودنش؟!

نبودن عشقش كه بهش محتاجي!!

از فقط يه بغل مي خواي تا باشي

اما نيست و نميخواد باشه

اينه كه درد رو مياره كه نباشه

تو نبودي اون روز كه من خواستم

گريم رو ديدي اما من!!

نخواستم تو رو غمگين ببينم

اين بود مزدي كه من ديدم

وقتي كه رفتي و تنهام گذاشتي

عشقت رو تو قلبم جا گذاشتي

حالا ديگه قلبي نمونده

برو كه ديگه عشقي نمونده

 

 


 

روزها كه به من سخت گذشت و تو نبودي

 

روزها كه دلم شكست و تو نبودي

روزها كه بدون تو گذشت و تو حتي به من فكر نكردي

روزهاي تنهاييم را ميتواني بشماري!!!

آيا قادر هستي؟!!

بد نكرده بد ديدم

آنچنان غمگينم كه نداني و نتواني چگونه مرا شاد كني

برو ديگر نخواهم با تو بودن را

كسي را دارم كه مرا مي فهمد

مرا دوست دارد

بي هيچ منتي

و هر روز اسمش را بر فراز قله قلبم فرياد ميزنم و

ميگويم:

خدااااااااااااا!!!!

 

 



:: موضوعات مرتبط: دل نوشته هام , ,
:: برچسب‌ها: صادق ,
:: بازدید از این مطلب : 338
|
امتیاز مطلب : 83
|
تعداد امتیازدهندگان : 24
|
مجموع امتیاز : 24
تاریخ انتشار : یک شنبه 1 بهمن 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : صادق

داستان:درســی بــــزرگ از یـک کـــودک

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

 

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و ….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت : بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بودو مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد.

سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت : آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود



:: موضوعات مرتبط: مطالب دیگر , متفرقه , ,
:: برچسب‌ها: آموزنده , درسی از یک کودک ,
:: بازدید از این مطلب : 387
|
امتیاز مطلب : 76
|
تعداد امتیازدهندگان : 22
|
مجموع امتیاز : 22
تاریخ انتشار : جمعه 1 بهمن 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : صادق

اولين پستيه كه من براي اعضاميزارم..

به اميد پست هاي باحال تــــــــــر

 

اگه ميخواين ببينين چيه بياين عضو شين فكر نكنم از ديدنش ضرر كنين

 

هركسي كه ميخواد ببينه چي نوشته شده عضو شه تا بشه ببينه..



:: موضوعات مرتبط: مطالب دیگر , خنده دار , ,
:: بازدید از این مطلب : 460
|
امتیاز مطلب : 102
|
تعداد امتیازدهندگان : 26
|
مجموع امتیاز : 26
تاریخ انتشار : جمعه 1 بهمن 1389 | نظرات ()
نوشته شده توسط : صادق

خب بالاخره امتحانات ما هم تموم شد

خدا رو شكــــــر

ايشالا كه اين ترم خوب ميشه نمراتمــــــــــ

فقط يك استادم نامردي كرد كه نمره كلاسي نداد

حالا بيخيال به قول بچه ها

 3تا مطلب گذاشتم برين حالش رو ببرين بخونين نظر فراموش نشه هاااا


 


این مرد کیست؟ برگرفته از ویکیپدیای فارسي

·         در حدود 250 سال پیش در ایران زندگی میکرد.

·         خواندن و نوشتن و حفظ کردن قرآن را نزد مادرش آموخت.

·         شجاع و با اراده بود و از مرگ ترسی نداشت.

·         میگویند به چند زبان زنده دنیا آشنایی داشت. به ترکی، فارسی، و عربی تسلط کامل داشت و فرانسوی و روسی را توسط بازرگانان فرانسه و روسیه آموخت.

·         از وی به عنوان فردی متعصب و خشک مذهب نام برده اند.

·         با روحانیون دینی به نیکی رفتار میکرد. با اهل شریعت با احترام و رافت میزیست.

·         همیشه نماز میخواند. شبها علی رغم خستگی و کار زیاد، نماز شبش فراموش نمیشد.

·         پس از مرگش، وی را به نجف اشرف بردند و در جوار آرامگاه امام اول شیعیان به خاک سپرده شد.

 

 

آیا او را شناختید؟

بله، او محمد فرزند محمد حسن خان، معروف به "آقا محمد خان" یا "آغا محمدخان قاجار" است. علاوه بر موارد فوق، تاریخ در باره او چنین مینویسد:

·         پس از حمله عمومی و سقوط کرمان، سربازان وی تمامی کسانی را که در غیر از«بست» قرار داشتند به قتل رسانده وتمامی اموال ودارایی‌ها را ضبط و به نوامیس تعرض کردند این وضع تا زمان فرمان توقف غارت توسط خان قاجار ادامه داشت. پس از آن و پس از آنکه خان قاجار متوجه فرار موفق شهریار جوان زند گردید دستور داد که تمامی مردان کرمانی از چشم نابینا گردند و حتی کسانی را که به بست رفته بودند نیز از این دستور مجزا نکرد. بیست هزار جفت چشم به ‌وسیله سپاه قاجار تقدیم خان شد.(سر پرسی سایکس این تعداد را هفتادهزار جفت می‌خواند).

·         پس از آنکه لطفعلی خان زند به بم فرار کرد و با خیانت حاکم بم دستگیر و به فرستادگان آقامحمدخان تحویل داده شد، شهریار زیبای زند به دستور آقا محمد خان توسط چهارپاداران مورد تجاوز جنسی قرار گرفت و چشم‌های شهریار زند از کاسه خارج گردید. خان قاجار قصد داشت که به شهریار جوان افسار زده و در مسافرت‌ها به عنوان حیوان در پای رکاب خود بدواند که به علت ضعف و زخمهایی که برداشته بود این کار میسر نگردید. نهایتا در تهران به زندگی لطفعلی خان خاتمه داده شد.

·         پس از لشکرکشی و تصرف شهر تفلیس، آغامحمدخان دستور ویران کردن قسمتی از شهر و قتل عام مردم را داد و باردیگر سربازان وی در این شهر بدستور او به تجاوز به ناموس مردم دست زدند. تمام کلیساهای شهر ویران شد و روحانیون مسیحی دست بسته به رود ارس انداخته شدند. در نهایت آغا محمد خان با پانزده هزار تن از دختران و حتی پسران شهر که آنان را به اسارت گرفته بود به تهران بازگشت. اینان برای سواستفاده جنسی و نیز برای بردگی به ثروتمندان فروخته شدند.

·         بعد ار آن به خراسان لشکر کشید و شاهرخ، پسر نادر را که کور و پیر بود به همراه همه درباریانش به قتل رسانید تا انتقام کشتن فتحعلی‌خان را بگیرد. خان قاجار برای افشای محل جواهراتی که نادر از هند آورده بود شاهرخ را به حدی شکنجه کرد که وی در زیر این شکنجه‌ها جان سپرد. آقامحمدخان پس از کشف محل جواهرات نادر، آنان را روی سفره گسترد و از شدت عشق به طلا و جواهر، بر آنان غلتید.

·         زمانی که آقا محمد خان قاجار شهر کرمان را در محاصره داشت سربازی که یکبار جان وی را نجات داده بود به او خیلی نگاه می‌کرد و گویا با نگاه خود می‌خواست که آن ماجرا را به یاد خان بیاورد. آقا محمد خان نیز دستور داد تا چشم‌های او را در بیاورند..

·         سر جان ملکم درباره او میگوید: " در مورد بیرحمی و سنگدلی او همین بس که برای جانشین کردن برادر زاده خود باباخان از کشتن برادران و پسرعموهای خود نیز احتراز نکرد یا اینکه پس از دستگیری لطفعلی خان زند تمام مردان کرمان را اعم از پیر و جوان یا کشت یا کور کرد و شهر کرمان را به شهر کوران تبدیل ساخت درحالیکه کرمان را تسخیرکرده بود و از شهرهای خود او بحساب می‌آمدند و مردم کرمان جزء ملت خود او بودند".

 

پس به یاد داشته باشید دین داری به نماز و شب زنده داری نیست طبق فرمایش امام علی باید حق رو بشناسی و مطابق حق رفتار کنی شاد باشید

 

از يكي از دوستان



:: موضوعات مرتبط: متفرقه , ,
:: برچسب‌ها: محمد , قاجار , آقا محمد خان ,
:: بازدید از این مطلب : 345
|
امتیاز مطلب : 49
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15
تاریخ انتشار : جمعه 1 بهمن 1389 | نظرات ()